*همچنان که زمان می گذرد*
توپ های ناوارون (جی. لی تامپسن، 1961)

  The Guns of Navarone

 

اصولاً نمی توانم علاقه ای به فیلم های جنگی داشته باشم. معدود فیلم های جنگی هستند که از تماشای آنها احساس خستگی نمی کنم. و البته بیشترشان هم در حقیقت ضد جنگ هستند مثل جوخه، در جبهه غرب خبری نیست یا سرزمین هیچکس. اما توپ های ناوارون همیشه چیز دیگری بوده. نمی خواهد بگوید که جنگ چیز بدی است یا اینکه متفقین چقدر بی باک و وطن دوست بوده اند و متحدین چقدر بی رحم و جنگ طلب و البته اصراری هم در این باره ندارد (البته جاهایی می توان رگه هایی از وطن پرستی بریتانیایی تامپسن یافت). فیلم فقط روایتگر کلیشه ای ماموریتی مشکل و حساس است که طبق معمول گروهی متشکل از افرادی که به هیچ وجه تناسب و هماهنگی ای باهم ندارد عهده دارش هستند. آنها باید در جزیره ای یونانی، دو توپ آلمانها را که در ارتفاع بلندی قرار دارد و ناوگان بریتانیا را تهدید می کنند از بین ببرند و برای این کار ابتدا باید از صخره ای رفیع صعود کنند. شباهت و در عین حال تفاوتی بین این فیلم و فیلم دوازده مرد خبیث (رابرت آلدریچ، 1967) در طرح عملیات وجود دارد. در دوازده مرد خبیث، هدفی که آنقدر اهمیت دارد و درباره اش حرف می زنند، عملاً با تمرین ها و گردآوری گروه و مانورهای نظامی طولانی کاملاً ضایع می شود و سرو ته ماوریت با چند سکانس که به هیچ وجه نشانگر دشواری عملیات نیست، هم می آید. اما در توپهای ناوارون در ابتدا آنقدر صحبت از صعود اولیه به صخره بعنوان تنها راه ورود به جزیره می شود که بیننده ناخواسته هدف اصلی را فراموش می کند و معطوف همان صعود می شود اما خوشبختانه در عمل بیش از آنچه لازم است به فتح صخره پرداخته نمی شود و صخره کارکردی تنها به عنوان یک محرک ابتدایی دارد.

 

عموماً در فیلم های جنگی از این دست، جلب توجه بیننده و علاقه اش به موفقیت یک گروه بطور کلی مد نظر است اما در ناوارون، تامپسن دست به ریسک برزگی می زند و در جذب بیننده به سمت شخصیت های گروه تلاش می کند. کاری که احتمال دفع بیننده ای که یک فیلم جنگی تماشا می کند را نیز همزمان دارا است. اما تامپسن کار خودش را می کند و هنر هالیوودی اش در شناساندن سریع شخصیت ها به تماشاگر و جلب همذات پنداری اش را نشان می دهد؛ کاپیتان مالوری (گریگوری پک) کوهنوردی که مدتهاست از نظامیگری و کوهنوردی به دور بوده در کنار میلر (دیوید نیون)، سرجوخه ای که ترفیع افسریش را رد کرده به همراه تعدادی دیگر که هرکدام ویژگی شخصیتی بارزی دارند، گروه را تشکیل می دهند. شخصیت ها از همان اول طوری ساخته و شناسانده می شوند که بیننده در طول فیلم هرکدام را کاملا می شناسد و از روی همین شناخت می تواند با توجه به شحصیت نقش، عکس العمل هایش را پیش بینی کند. بنابراین هیچ کدام از شخصیت ها کاری نمی کنند که توجیهی برای آن با توجه به کاراکترشان نداشته باشند. مالوری براحتی آدم نخواهد کشت، میلر یکمرتبه شناگر نمی شود، فرانکلین (آنتونی کوایل) بیخودی قهرمان بازی درنمی آورد، براون (استنلی بیکر) ناگهان ترس از آدمکشی را فراموش نمی کند و حتی ماریا (ایرنه پاپاس) هم آنجایی که باید، یاد ترحمات زنانه اش نمی افتد و همچنان مردانه رفتار می کند. اینجاست که اعضای گروه هرکدام به تنهایی می توانند تماشاگر را همراه کنند و این لذت دنبال کردن با گروه را به تماشاگر بدهند، حالا ماموریت موفقیت آمیز هم نباشد، دیگر چندان اهمیتی ندارد. مهم این است واقعا شاهد یک گروه واقعی هستیم. گروهی که همه افرادش ضعف های خود را دارند و هیچکدام قهرمان نیستند و نمی خواهند هم باشند. به همین دلیل یادمان می رود که فیلم مانند خیلی های مثل خود (مثل قلعه عقابها)، آنقدرها که باید کشت و کشتار و تیراندازی و صحنه های محیرالعقول ندارد و به همین خاطر است که سکانس زیبای دستگیری چند نفر از افراد گروه در حالی که در یک مجلس عروسی و دور میز جمع شده اند، اینقدر خوب و باور پذیر از کار درمی آید؛ دقیقا وقتی دختر بچه گل بدست به میز آنها می رسد که سربازان کاملاً محاصره شان کرده اند. مالوری بجای کاری غیر معقول مثل فرار، مقاومت و یا دست بردن به اسلحه (دقیقا همان چیزهایی که از شخصیت وی انتظار نمی رود) با لبخندی گل را از دخترک می گیرد تا تلخی حادثه را دوچندان کند.

 

درست است که فیلم ضربآهنگ تندی که خصیصه اینگونه آثار است را در خود ندارد و حادثه پشت حادثه هم در آن رخ نمی دهد، اما تامپسن آنقدر حادثه های ریز و جزییاتی که در باطن، خود حادثه هستند (مثل کینه ای کهنه که استاوروس (آنتونی کویین) از مالوری به دل دارد یا رابطه استاوروس با ماریا) را به خوبی در جای جای فیلم تنیده و آنقدر خوب، فیلمی را زمان کمی هم ندارد با دمیدن ریتمی یکدست و مناسب، در اوج نگه داشته که نه تنها تماشایش خسته کننده نمی شود بلکه وسوسه دوباره دیدن را هم در دل برمی انگیزد. حتی معدود صحنه های جنگی اکشن فیلم بجز سکانسی که در آن برادر ماریا کشته می شود و نیز بعضی فصول که شاید منطق برخاسته از سینمای تجاری را بر دوش می کشند، خوش ساخت و آبرومندانه از کار درآمده اند و چندان توی ذوق نمی زنند.

 و به همه اینها اضافه کنید، اعتماد به نفس و صداقت گریگوری پک، سادگی و زرنگی توامان آنتونی کویین، شوخ طبعی و جذابیت انگلیسی دیوید نیون، کم رویی استنلی بیکر، مردانگی ایرنه پاپاس و بقیه بازیگران تیم که همه به یک اندازه در بالابردن جذابیت بصری فیلم تاثیر گذار بودند.... و فصل برگزیده دیگر فیلم (بجز سکانس جشن عروسی)؛ آنجا که میلر (دیوید نیون) پی به وجود خائن در گروه می برد... ماریا خطابش می کند: شما دیوونه شدین!... و میلر با تمسخر پاسخ می دهد: دیوونه؟...شاید... دیگه هیچ چیزی نمی تونه متعجبم کنه... !.       

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - م 1